زندگي فهم نفهميدن هاست/
زندگي پنجره اي باز به دنياي وجود/
تا كه اين پنجره باز است، جهاني با ماست/
آسمان،نور،خدا،عشق،سعادت با ماست/
زندگي درك همين اكنون است/
زندگي شوق رسيدن به همان فرداييست/
كه نخواهد آمد/
تو نه در ديروزي و نه در فردايي/
ظرف امروز پر از بودن توست/
شايد اين خنده كه امروز دريغش كردي/
آخرين فرصت خنديدن توست/
زندگي رسم پذيرايي از تقدير است/
زندگي فاصله ي آمدن و رفتن ماست/
زندگی همهمه مبهمی از خاطره هاست/
هر کجا خندیدیم زندگی هم آنجاست....
زندگی شوق رسیدن به خداست/
خنده کن بی پروا/
خنده هایت زیباست....
تو میروی …
اما بدان چیزی عوض نمی شود
پای ما تا ابد گیر است …
من و تو
شریک جرم یک مشت خاطره ایم …

بادی بذر تـو را در دلـــم انداخـــت و ُ رفــت
من مانـــده ام و ُ این ریشــه ی قطــور دلــدادگی
و هـــزار جــوانه ی شــکفته از یـادَت


عشق،
خطای فاحشِ فرد
در تمایز یک آدم معمولی
از بقیه آدم های معمولی است.
- جرج برنارد شاو
باران رو دوست دارم ..
صدایش .. هوایش .. عطرش .. نفس هایش ...
باران را دوست دارم
مثل خودم دیوانه است ..
کاری ندارد چه هستی و کی هستی ..
وقتی بیاید .. هوایت را عوض میکند . ..
دیوانه ات میکند باران ..
با باران
میتوانی زندگیت را از نو شروع کنی
تمام حرفها و کنایه هارا دور بریزی و یکبار دیگر
شروع کنی
باران شاید ..
شاید دلتنگ کسی است که نیست ..
باران را دوست دارم
چون ...
مثل خودم استــ ..
بی هوایت میکند .. دیوانه ات میکند .. !
سهراب اشتباه میگوید که زیر باران میتوان عاشق شد
زیر باران بایـــد عاشق شد ...

آب بسيار است ..
اما غرق شدن درچشمان کسی که
دوستش داری لذتی دیگرداره

زندگی به من آموخت که
هر چیزی قیمتی دارد ...
پنیر مجانی فقط در تله موش یافت میشود !

کاش می شد قلب ها آباد بود کینه و غم ها به دست باد بود نم نم باران هم آغوشی نداشت تا می شد در پشت قاب بندگی کاش میشد کاش ها مهمان شوند کاش می شد آسمان غمگین نبود رد پای کینه ها رنگین نبود
با تو بود تا مُنــتـهای زندگی

در اندرون تو كسي ست
دنيايي ست
و ترا ياري خواهد داد كه خواستن را
به شدن بدل كني
و نيرويي نهفته كه گام هايت را
پيوسته به راه تواند برد
پس خويشتن را آنگونه كه مي پسندي ترسيم كن
و دست به كار آنچه بايد.
هر روز تنها گامي بردار،آرام و پر توان
در امتداد آن روياي دلپذير
آري گاه چنين شود كه تداوم راه
سخت و ناممكن آيد
رويايت را فرو مگذار
پس آنگاه ، سحرگاهي فرا خواهد رسيد
كه چشم بگشايي و خويشتن را ببيني
بايسته و پرتوان
و آميختهء آنچه كه ميخواسته اي
اين كمترين پاداش شهامت است
و ايمان به آنكه در توست
و آويختن به روياهايت
روياهايت را فرو مگذار.
دونا لوين
مترجم : دكتر مهدي مقصودي