تاريخ : دوشنبه 07 بهمن 1392 | 19:20 | نويسنده : lovebird91

 نام من عشقاست،

می شناسیدم؟

 زخمی ام زخمی سراپا،

می شناسیدم؟

با شما طی کرده ام راه درازی را

خسته ام خسته،

می شناسیدم؟

این زمان گرچه ابری پوشانیده است رویم

من همان خورشید تابانم،

می شناسیدم؟

این چنین بیگانه از من رو مگردانید،

در کف فرهاد تیشه من نهادم،من

من شکستم بیستون را،من

من همان مهربان سال های دورم

رفته ام از یادتان یا،

می شناسیدم؟

نام من عشق است،

می شناسیدم؟


"سیدعباس میرحسینی"


تاريخ : چهارشنبه 02 بهمن 1392 | 20:48 | نويسنده : lovebird91

 سکوت میکنم ؛

بگذار حرفهای دلم آنقدر یکدیگر را

بزنند تا بمیرند . . . !


تاريخ : دوشنبه 30 دی 1392 | 20:40 | نويسنده : lovebird91

مخاطب خاص

 

تمنا دارم از آسمان

که اگر حتی قطره ای "خوشبختی" از آسمان بارید

برگونهء تو باشد... 

 

 

 گل غنچه کرد و غنچه شکفت و خداوند بهترین و زیباترین هدیه اش را به شما داد

 

 

"تبریک میگم بهت.دلم میخواست خودت این خبرو بهم بدی."


تاريخ : جمعه 27 دی 1392 | 13:32 | نويسنده : lovebird91

 صبح هم ماجرای تکراری ایست 
گنجشک ها بیخودی شلوغش میکنند..!


تاريخ : جمعه 27 دی 1392 | 13:04 | نويسنده : lovebird91

 یاد من باشد فردا حتما 

به سلامی، دل همسایه خود شاد کنم 

بگذرم از سر تقصیر رفیق ، بنشینم دم در 

چشم بر کوچه بدوزم با شوق 

تا که شاید برسد همسفری، ببرد این دل ما را با خود 

و بدانم دیگر قهر هم چیز بدیست 

یاد من باشد فردا حتما 

باور این را بکنم، که دگر فرصت نیست

 و بدانم که اگر دیر کنم، مهلتی نیست مرا 

و بدانم که شبی خواهم رفت 

و شبی هست، که نیست، پس از آن فردایی 

یاد من باشد 

باز اگر فردا، غفلت کردم 

آخرین لحظه از فردا شب،

 من به خود باز بگویم 

این را 

مهربان باشم با مردم شهر

 و فراموش کنم هر چه گذشت...


تاريخ : دوشنبه 23 دی 1392 | 21:47 | نويسنده : lovebird91

یعنی می شود روزی برسد که بیایی

بخواهم از تو گله کنم

وتو بگویی:

هیس...همه کابوس ها تمام شد!

 


تاريخ : چهارشنبه 18 دی 1392 | 21:18 | نويسنده : lovebird91

 وقتی وجود خدا " باورت " بشه ...

خدا یه نقطه میذاره زیر باورت و

" یاورت " میشه ...


تاريخ : شنبه 14 دی 1392 | 22:52 | نويسنده : lovebird91

 


تاريخ : شنبه 14 دی 1392 | 22:45 | نويسنده : lovebird91

یاد چشمهایت ، هنوز هم آتشم می زند

چه حقیرست این زمستان ، با تمام سرمایش . . .


تاريخ : پنج‌شنبه 12 دی 1392 | 16:41 | نويسنده : lovebird91

 آن روز ها گنجشک را رنگ می کردند و جای قناری می فروختند

این روز ها هوس را رنگ می کنند و جای عشق می فروشند

آن روزها مال باخته می شدی

و این روز ها دلباخته . . .


💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران