نه تو می مانی و نه اندوه
و نه هیچ یک از مردم این آبادی
به حباب نگران لب یک رود قسم،
و به کوتاهی آن لحظهء شادی که گذشت،
غصه هم خواهد رفت
آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند
لحظه ها عریانند
به تن لحظه خود جامه اندوه مپوشان هرگز...

ﯾﻪ ﭼﯿﺰﺍﯾﯽ هست
ﺍﮔﻪ ﺑِﺸﮑﻨﻪ ، ﺑﺎ ﻫﯿﭻ ﭼَﺴﺒﯽ نِمیشه ﺩُﺭﺳﺘﺶ ﮐﺮﺩ
مثل ﺩﻝِ ﺁﺩما


چه می آید به تو
اخم،
وقتی دیر می شود …
قرار به هم رسیدنمان!

اغلب فکر میکنیم اینکه به یاد کسی هستیم
منتی است بر گردن آن شخص!
غافل از اینکه اگر به یاد کسی هستیم
این هنر اوست نه ما
“به یاد ماندنی بودن”
بسیار مهمتر از به یاد بودن است …
بگذار در آغوشت پرواز کنم
این پرنده
بی قفس می میرد …

یه وقت به سرت نزند ! که شعر هایم را بتکانی...
چرا که رسوا خواهم شد...!
و همه خواهند دید!!!
لحظه لحظه تو را در میان واژه هایم...!

تنهایی یعنی بعضی اشکای بی دلیل ،
بیبهانه ، یه دفعهای ، نصف شبی
عجیب آدم رو آروم میکنه…

تنهایی … دیوار … قهوه های سر رفته از حوصله ام
اتاقی که چهار تاق باز ، روی من خوابیده
چشم هایی که از ساعت ، کار افتاده ترند
و شانه های تو ، که زیر بار ِ باران نمی روند
باید گریه ام را روی بی کسی هایم تنظیم کنم
و این یعنی تنهایی

بی تـــــــــــــــــــو هیچ نمیخواهم....
نه آسمان!
نه زمین!
نه باران!
نه خیس شدن!
نه تازگی!
نه طراوت....
گرمای دستانت را به من بده،همه چیز را از من بگیر...!!!

حالا که فکر می کنم میبینم راست میگوید
فشار قبر هم میتواند دوست داشتنی باشد
اگر در آغوشت بمیرم و مرا همانجا دفن کنی
