تاريخ : دوشنبه 05 اسفند 1392 | 20:06 | نويسنده : lovebird91

 شغل شریفیست

"سوختن"

برای کسی که

حتی لحظه ای برایت 

"تب" 

نکرد...


تاريخ : چهارشنبه 30 بهمن 1392 | 18:40 | نويسنده : lovebird91

 


تاريخ : شنبه 19 بهمن 1392 | 23:14 | نويسنده : lovebird91

 از حرفهای مردم دلگیر مشو 

سالهاست که به هوای بارانی میگویند خراب


تاريخ : پنج‌شنبه 17 بهمن 1392 | 23:13 | نويسنده : lovebird91

خواستم از عشق برات بگم،

گفتى مى دونم،

خواستم ازغم برات بگم،

گفتى مى دونم،

حالا ازته دل مى خوام بهت بگم دوستدارم

چون
مى دونم ک نمى دونى !

 


تاريخ : پنج‌شنبه 17 بهمن 1392 | 22:48 | نويسنده : lovebird91

 به آنهایی که دوستشان دارید بی بهانه بگویید :"دوستت دارم "

بگویید دراین دنیای شلوغ سنجاقشان کرده اید به دلتان.

بگویید گاهی فرصت باهم بودنمان کوتاه تر از عمر شکوفه هاست

 "دوستت دارم ..."

 


تاريخ : سه‌شنبه 15 بهمن 1392 | 15:33 | نويسنده : lovebird91

 یه گاز از دماغت میدی !؟

.
.
.
(از عاشقانه های خرگوش و آدم برفی !!!)


تاريخ : دوشنبه 14 بهمن 1392 | 18:25 | نويسنده : lovebird91

به سراغ من اگر می آیید

پشت هیچستانم ، پشت هیچستان جایی است

پشت هیچستان رگ های هوا ، پر قاصدهایی است

که خبر می آرند ، از گل واشده ی دورترین بوتهء خاک

روی شن ها هم ، نقش سم اسبان سواران ظریفی است که صبح،

به سر تپه ی معراج شقایق رفتند

پشت هیچستان ، چتر خواهش باز است ،

تا نسیم عطشی در بن برگی بدود ،

زنگ باران به صدا می آید

آدم اینجا تنهاست

و در این تنهایی، سایهء نارونی تا ابدیت جاری است.

به سراغ من اگر می آیید،

نرم و آهسته بیایید،

مبادا که ترک بردارد

چینی نازک تنهایی من.

"سهراب سپهری" 

 


تاريخ : یکشنبه 13 بهمن 1392 | 13:45 | نويسنده : lovebird91

 من که میدانم شبی عمرم به پایان میرسد

نوبت خاموشی من سهل و آسان میرسد

من که میدانم که تا سرگرم بزم هستی ام

مرگ ویرانگر چه بی رحم و شتابان میرسد

«پس چرا ، پس چرا عاشق نباشم»

من که میدانم به دنیا اعتباری نیست

بین مرگ و آدمی قول قراری نیست نیست

من که میدانم اجل ناخوانده و بی دادگر

سرزده می آید و راه فراری نیست نیست

«پس چرا ، پس چرا عاشق نباشم»

من که میدانم شبی عمرم به پایان میرسد

نوبت خاموشی من سهل و آسان میرسد

«پس چرا ، پس چرا عاشق نباشم»

((جهانبخش پازوکی))


تاريخ : دوشنبه 07 بهمن 1392 | 19:20 | نويسنده : lovebird91

 نام من عشقاست،

می شناسیدم؟

 زخمی ام زخمی سراپا،

می شناسیدم؟

با شما طی کرده ام راه درازی را

خسته ام خسته،

می شناسیدم؟

این زمان گرچه ابری پوشانیده است رویم

من همان خورشید تابانم،

می شناسیدم؟

این چنین بیگانه از من رو مگردانید،

در کف فرهاد تیشه من نهادم،من

من شکستم بیستون را،من

من همان مهربان سال های دورم

رفته ام از یادتان یا،

می شناسیدم؟

نام من عشق است،

می شناسیدم؟


"سیدعباس میرحسینی"


تاريخ : چهارشنبه 02 بهمن 1392 | 20:48 | نويسنده : lovebird91

 سکوت میکنم ؛

بگذار حرفهای دلم آنقدر یکدیگر را

بزنند تا بمیرند . . . !


💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران